تابستان قم گرم بود . پس ا اتمام درس همراه امام سوار اتوبوس شدیم. در اتوبوس چند نوجوان حضور داشتند که شروع کردند به تمسخر روحانبت و هنگام پیاده شدن از اتوبوس عمامه حضرت امام را از سرش انداختند. نگاهم به امام بود لب هایشان می جنبید: «ای خدا! کی می شود جوانان ما را به ما برگردانی»

* آیت اعجاز- ص 136
+ نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 17:2  توسط من
|
تمامی بازجوهای کمیته مشترک ضد خرابکاری معتاد و الکلی بودند و بسیار قسی القلب. تازه وقتی متوجه می شدند متهم مذهبی هم هست شکنجه ها چند برابر می شد.

حسینی از بازجوهای ساواک، از آوردن نام حضرت زهرا(س) خیلی عصبانی می شد. هر وقت یکی از زندانی ها زیر شکنجه اسم ایشان را می آورد، می گفت: «اسم هر کسی را می خواهی بیاور اسم این را نیاور. اگر بیاوری آنقدر می زنمت تا بمیری!»
*خاطرات عزت شاهی
+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 13:18  توسط من
|
1. نواب با شاه هم دیدار کرده بود. شاه میخواست در مقابل نواب نمایش قدرت دهد و خوار و ضعیفاش کند. روزی شاه او را احضار کرد و در اطراف محل ملاقات عده زیادی نظامی مستقر کرد تا دیدن آنها نواب را تحت تاثیر قرار دهد.*
اما نواب با دیدن نظامیها به شاه گفت: «این ضعیف الرایها را از خودت دور کن.» شاه قصد داشت نواب را به لکنت بیاندازد ولی خودش به لکنت افتاد بود.


2. بنز سیاه رنگی وارد پادگان شد. همه کنار رفتنن تا ماشین خود را به جنازه برساند، یک نفر از ماشین پیاده شد و در کنار جسد ایستاد. از آن نمونه گیری کرد و رفت...
سفیر بریتانیای کبیر بود. میخواست به متبوعش اطمینان دهد که نواب دیگر زنده نیست.**

*آیت الله خزعلی
** خاطرات آیت الله یزدی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 9:40  توسط من
|
نمیدانم چندم ماه دی بود که یک روز صبح رادیو بیبی سی اعلام کرد ملکه مادر با سگهایش از ایران خارج و در یکی از فرودگاههای کشور آمریکا پیاده شده است. سگ همیشه عضوی از خانواده پهلوی بود. خود شاه هم سگ قوی جثهای به نام "بوتو" داشت که هر تازه واردی را به وحشت میانداخت و تا آخرین لحظه عمر در بیمارستان قاهره همدم و مونسش بود. برای مرگ شاه به جز عدهای از نزدیکان، او تنهاترین کسی بود که برای شاه گریست!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 15:57  توسط من
|
بنی صدر همیشه نگاه حقارت آمیزی به شهید رجائی داشت. دائما می گفت: من تحصیل کرده ام و او نیست.

امام بهترین جواب را به او داد: بعضی ها عقل شان بیشتر از علمشان است، آقای رجایی از شخصیت هایی است که عقلش بیشتر از علمش است.
****
۱۷۷ رای موافق، ۲۰ رای مخالف و ۱۲ رای ممتنع، بنی صدر را از صندلی ریاست جمهوری انداخت. رای به بنی صدر در ریاست جمهوری را قاطعی بود؛ ۱۱ میلیون رای، همانند رای به عدم کفایت سیاسی اش. هم مجلس هم شهید رجائی با او خیلی مدارا می کردند. چون اما می فرمود: خوب نیست بگویند اولین رئیس جمهور خوب از آب درنیامد.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 10:9  توسط من
|
پس از 28 مرداد دیگر کسی نه انتقادی از شاه می کرد، نه معترض حکومت می شد.
خفقان تمام ممللکت را گرفته بود. اما اعلامیه امام بسیار شجاعانه بود و ورق را برگرداند.
«شاه دوستی یعنی غارتگری؛ یعنی تجاوز به حقوق مسلمین؛ یعنی شستن نشانه های اسلام. شاه دوستی یعنی تجاوز به احکام اسلامی...

حضرات آقایان توجه داشته باشند که در این شرایط تقیه حرام است و اظهار حقایق واجب. من اکنون قلب خود را بر سر نیزههای مأمورین شما حاضر کرده ام، ولی برای زورگویی در مقابل جباری های شما حاضر نخواهم کرد...»
اعلامیه امام نشانه علنی شدن مبارزه بود و زمینه ساز قیام خرداد 1342.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 16:15  توسط من
|
نواب در مصر مهمان سید قطب رهبر اخوان المسلمین بود.
نواب می گفت: در جلسات موتمر، سید قطب به من می گفت: «انک هنا» و اشاره به قلب خود می کرد؛ یعنی تو در قلب من هستی.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 22:58  توسط من
|
برای مصاحبه با نواب از خانه خارج شد.
مسیحی بود. وقتی برگشت مسلمان شده بود. چند وقت بعد دست نوشته های یوسف حنان، خبرنگار، به دستم رسید.
در آن نوشته بود: نواب در جمع خبرنگاران فریاد می زد: «ما حکومت خاورمیانه را تغییر می دهیم و حکومت اسلامی را پیاده می کنیم.» از من پرسید: «این درست است مگر نه؟
من در جواب گفتم: «من مسیحی ام.» نواب گفت: «چرا مسیحی؟ چرا مسلمان نیستی؟»
و با من طوری صحبت کرد که جذب اسلام شدم و گفتم: «برای مسلمان شدن چه باید بگویم؟»
حناء با خطی درشت نوشته بود: «جسمی ضعیف دیدم که در روی آن روحی بزرگ نهفته بود که دنیای اسلام را دگرگون خواهد کرد.»

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 22:43  توسط من
|
نامه از چه کسی است؟
گفت: از شاه.
نویسنده نامه مسلمان است یا غیر مسلمان؟
گفت: قطعاً مسلمان است.
در امور دینی مقلَد است یا مقلِد؟
گفت: مقلِد.
پس چون من مرجع تقلیدم، لذا او باید از من تقلید کند نه من از او. امام به هیچ وجه دست به نامه شاه نزدند.
سال 1342 بود و شاه در جزیره ثبات آمریکائی اش مقتدرانه سلطنت می کرد. یک بار دیگر هم شاه توسط نصیری پول فرستاد، امام پول را با تشر برگرداندند و فرمودند: «به نمایندگانم می گویم به مردم اعلام کنند، هر کس مخالف شاه است یک تومان بدهد تا ظرف یک ساعت میلیون ها تومان جمع شود و به شاه بدهیم تا ازسر این مملکت دست بردارد.»
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 19:23  توسط من
|
یادم می آید* یک روز مثل خیلی از روزهای دیگر غذایی برای خوردن نداشتیم. نواب به علامه امینی
بسیار ارادت داشت و قرار شد برای ناهار و دیدن علامه به منزل ایشان برویم.
در آن دیدار علامه به نواب گفت: من حیفم می آید شما ایران بمانید؛ شما را می کشند، بیاید نجف درس بخوانید. با استعدادی که از شما سراغ دارم مرجع می شوید.
نواب نگاهی به علامه کرد و گفت:
«اسلام سرباز و درس خوان دارد، سگ ندارد پای دشمنانش را بگیرد»
علامه سرش پائین بود و چشمانش پر از اشک.
*: محمدمهدی عبدخدایی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 1:14  توسط من
|